تا کی به تمنای وصال تو یگانه

يه خيمه براي ديوونه هاي خدا

سلام

آقا عماد خوش اومدی !

+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ دی۱۳۹۱ساعت 9  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

خیلی بعد ها نوشت!!!

روزهای عید هم تمام شد!

بهار آمد!

با برف و سرمایی جدید

و البته گرد و غبار کشور دوست و همسایه!!!

نمی دانم چه خواهد شد!

این روزها رو به هم می سپارم و می روم، با تمام لذت هاو تلخی هایش

خودآگاه و ناخودآگاه روز را به شب می رسانم و تمام می شود

روزها با پسرکم به بازی و رفع و رجوع کارهایش می گذرد!

تمامی هم ندارد این روزمرگی هاو نگرانی ها

گاهی به مرز افسردگی میرسم و اندکی بعد غرق در شادی های کودکانه می شوم...

بگذار بگذرد

این روزها واجبات هم قشنگ نمی گذرند!!! چه رسد به مستحبات!

چه خواهد شد نمی دانم!

دنبال راه گریزی هستم برای خوب بودن!

کاش که پیدا کنم این راه را!

همین!

ادامه نوشت بعد از یک هفته!!!

اما نه همین!

پ.ن 1: به سادگی نمی توان گذشت از این پی نوشت هایی که ذهنم را قلقلک می دهند!

زمانی دوستی داشتم! دوران دبیرستان! خیلی چیزها ازش یاد گرفتم!

اما بعدها که باهاش تماس گرفتم، گفت : ........ بعدا باهات تماس می گیرم!!!!

الان هم که الان است منتظرم زنگ بزند! انگار 4 سال است که منتظرم!

پ.ن 2: عید هم که تمام شود روزهای خوب خدا تمام ناشدنی است! مثل گردش ماه ها و فصل ها که تا قیامت ادامه دارد!!! روزها را برایم خوب گردان خدای من!

پ.ن 3: بنده خدایی هست در این نزدیکی که روزهای آخرش را در این دنیا سپری می کند! نه آنکه پیر شود و به آخر رسد که در اوج جوانی رو به اتمام است، ناراحتم؛ خیلی ناراحت، آنقدر غمگینم که خواب های آشفته آزارم می دهد.

پ.ن 4: همیشه چیزها و خاطره هایی  ته دل آدمی است که هرگز و هیچ گاه به زبان آورده نمی شن و نوشته هم نخواهند شد، درست مثل یک راز! اعتراف می کنم که رازی بود و هست و خواهد ماند و هرگز گفته نخواهد شد!

درست مثل یک راز باقی می ماند این بشر!

همین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۱ساعت 15  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

از وبلاگ پسرم

بسم الله الحسین

انتقال یافته از وبلاگ آقا عرفان!

........................................

چگونه خود باشم و باور کنم که اینگونه نیستم!؟

چگونه رها شوم از دست دلتنگی ها!؟

پسرکم!

درست نیست که در اینجا از خودم بنویسم و دغدغه هایم! شاید پست های راجع به دلتنگی هایم را پاک کنم و برود در وبلاگ خودم!

شاید اگر روزی آمدی و توانستی بخوانی و خودت بنویسی با کلمه ی حذف شد زیاد روبرو شوی!!!

شاید آن موقع نسخه ی حذف نشده را برایت نشان دادم!

بماند که چرا!

پسرکم!

اینجا که می نویسم، انگار خود خود خودمم!

رها از کینه ها و دوست نداشتن ها! رها از دوست نداشته شدن ها! چیزی که عذابم می دهد!

بیشتر از هر چیز در این دنیا!

نداستن اینکه چرا !؟

یه علامت سوال بزرگ ذهنم رو درگیر خود کرده....

پس برای احترام به نظر بابا و خودم پست هایی رو که لازم باشه حذف می کنم!

....

پسرکم!

مشکل اینجاست که تو اینقدر پاکی که با همه ی این هایی که دغدغه های من است ناآشنایی! با همه ی اینها غریبه ای! همین قدر هم برای نگفتن ها دلیل خوبیست!

نمی توانم قبول کنم که وقتی سراپا هوش و حواسم و هستم! شبیه یک بیگانه با من رفتار شود! این است مایه ی عذابم!

پسرکم!

می گذرم از نامهربانی ها ....

به خودم نهیب می زنم : برو دختر، برو! اینقدر خودت را به نشانه های تصادفی دل خوش نکن! به محبت های چند منظوره ی اطرافیانت!

 این قدر راضی مشو به تحقیرت!

 

...نوشته شده  در ۱۷ دی ۱۳۹۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۱ دی۱۳۹۰ساعت 17  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

مادارنه

یادم نمی آید برایت از مهربانی نگفته باشم!

یادم نمی آید از غصه های دلم نگفته باشم!

اما ای کاش می شد ننوشت!

اصلا مگر می شود ننوشت!؟

وقتی خدای تبارک و تعالی به قلم و کلمه قسم یاد می کند .... بارم سنگین تر می شود

دست به کیبورد که می برم می مانم چگونه شروع کنم که جفا نشود در حق کلمات در کنار هم چیده شده!

یا جوری ننویسم که به کسی بربخورد و چینی نازک دل نازک دلی نشکند!

راستی ! مادرانه هایم را تمامی نیست!

شاید دلنوشته هایم را در بلاگ پسرم مخلوط کرده ام!

اما ای کاش مرزی وچود داشت بین دلنوشته ها یم و مادرانه هایم برای پسرم!

کاش راحت می توانستم بنویسم

اما گذر دوستان آشنا و ناآشنا کارم را سخت تر می کند

...

بماند که کار از اساس اشتباه است! چاره را خودم کور کردم!

خودم راه را تنگ کردم!

خودم آشنا کردم....

کاش نمی شد اینگونه که شده!

مرا عهدی است باجانان ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۷ دی۱۳۹۰ساعت 13  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

کیست مرا یاری کند؟

کیست مرا یاری کند!؟

ندای هل من ناصر حسین(ع) را می شنوی؟

نباید هم بشنوی ! چرا که گوش جانت را با گرد و غبار زمانه بسته ای !

نباید هم بشنوی ! چرا که زنگار دلت آنقدر ضخیم شده که با هیچ شوینده ی روحی! پاک نمی شود!؟

نباید هم بشنوی! چرا که خودت را نیز گم کرده ای !

اما من...

من یک مادرم!

تنها مقام والایی که دارم این زمان!

و این تنها ریسمانی است که به آن متوسل می شوم! برای هر چه که از خدایم بخواهم!

چند روز است که ندای هل من ناصر حسین(ع ) بر زبانم جاری است!

تنها در این زمان از سال این جمله برایم ذکر می شود و باز زمان می گذرد و روزگار می گردد تا محرم شود و من به خود بگویم چیست آنچه در این روزها نهفته است!؟

چرا هر سال محرم چشم هایم بارانی تر از همیشه می شود؟

چرا هر سال محرم برایم دردناک تر از هر زمان می شود؟

امسال مادرم....

از دیشب این حس تمام وجودم رو تسخیر کرده است....

تا پسرکم را در آغوش می گیرم تا بخوابد...اشک هایم سرازیر می شود...

یا علی اصغر حسین(ع)

آه ای خدا

این زمانه چه رنج ها برای حسین رقم زده است

تا مادر نشوی نخواهی فهمید

تا مادر نشوی داغ دل رباب را نخواهی فهمید

این را امسال درک کرده ام....

اشک هایم پسرکم را ترسانده....

اما این فقط اشک است!

آنجا رباب چه کرد؟

بر کودک سه ساله ی حسین(ع) چه گذشت؟

همه ی اینها گذشت

و امروز من....

هیچ نمی دانم که چه باید کرد!

من فقط یک مادرم و بس....

این تنها مقام والای امروز من است!

....

یا حسین(ع)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۹ آذر۱۳۹۰ساعت 18  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

یا باقی

گاهی وقتا می مونم که چطور شروع کنم!

مثل اینکه شرم نگذاره درست و کامل بنویسی... یا اینکه دلت نخواد کسی بدونه تو دلت چی قایم کردی!

یایه جور شرم و حیا از خوندن چیزایی که تو دلت بوده و حالا یه آشنا از دور و بری هات می یان و می خونن... اما ای کاش همیشه آدم ناشناس بمونه تو دنیای مجازی....

چه می دونم... اینه که نمی دونم چطور می شه خودت باشی و خوب بنویسی !؟

در ست مثل اون موقع ها که بی هوا می پریدم تو آب رودخونه....

دخترکی کوچیک بودم.... درست مثل همه ی دخترا، با هزار تا رویاهای برآورده نشده، بزرگ و کوچیک ...

روزای آخر اسفنر و اولای فروردین که می شد، سیل تو رودخونه جاری می شد... من و همه ی بچه های محل به اضافه ی دخترعموها و پسرعموها بدو می رفتیم که سیل رو نیگا کنیم... اونم زیر نم بارون که خیس آبمون می کرد و ما قهقهه می زدیم و بی خیال سرماخوردن و گاهی عصبانی از لباسای خیس...

سیل که تموم می شد بعد روزها آب روخونه زلال می شد و کم .... من و برادر کوچیکم می رفتیم تو آب رودخونه و لذت می بردیم از خنکی آب... یادش بخیر...

همون موقع ها بود که تخم های ماهی قزل آلایی که سیل آورده بود تبدیل به ماهی های کوچولو می شدن و می خوردن به پاهامون تو آب...

من و داداش کوچیکه، هر کدوم با یه سطل می ایستادیم تو مسیر جریان آب و می موندیم تا یه ماهی بیفته تو سطل... وای که چه ذوق می کردیم و چه فریادهاکه نمی زدیم از شادی....

آ[رش ماهی ها رو می آوردیم خونه و می ریختیم تو یه تشت بزرگ... فردا صبح که بیدار می شدیم بدو می رفتیم سراغشون... اما... اشکای من جاری می شد و جیغ می زدم... چون بیشترشون یا خودکشی می کردن و می پریدن رو سیمان حیاط ! یا اینکه آقا گربه هه حسابشون رو رسیده بود و برا خودش دلی از عزا در آورده بود!!!

چند روز دیگه نمی رفتم رودخونه.. بعدش یادم می رفت و بازم من می شدم و آب زلال رودخونه...

اینکه رودخونه کجا بود و من کجا بودم.... بماند!

این روزا درست مثل اون موقع ها شده برام!

آخه ماهی کوچلوی پسرم چند وقت پیش خودکشی کرده!

من تو دلم خالی شد و گفتم دیگه ماهی قرمز برا عید نمی خریم ... شاید هرگز!!!

انگار بوی ماه مهر بدجوری دلم رو وسوسه کرده برا خریدن یه دفتر 80! برگ با یه مداد قرمز و پاک کن !

دلم می خواد دوباره بنویسم : بابا آب داد!

....

ای ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۴ مهر۱۳۹۰ساعت 9  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

بنده خدایی نوشته بود:

الهی!من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غیر از تو نخواهم

چه بخواهی، چه نخواهی

باز کن در

که جز این خانه مرا نیست پناهی

....

یا حق

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۱ شهریور۱۳۹۰ساعت 10  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

الهی العفو

یا غفّار

به نور خودت دل بستم

شاید که نگاهم کنی و دستانم رو بگیری

صبح و شام در نعمت هایت غوطه ورم، امان از موقعی که حاجت روایم نکنی! امان از روزها و شب ها که بیام و دستانم رو نگیری، بنده ی ناشکری می شوم و بر همه می گویم که خدایم نگاهم نکرد! این از کرم تو نیست خدای من که نگاهم نکنی... امان از زمانی که خواسته ام بر نیاوری ومن فریاد برآورم که خدای من نخواست ....

خدای من!

 گناهانم رو برداشتم و آمدم در خانه ات، آمدم توبه کنم، باشد که بپذیری...

اما گناهانم سنگینند، آنقدر که بر دوشم سنگینی می کند، کمکم خواهی کرد!؟

روزی بود که کوته فکری کردم، شیطان بر دلم حکمرانی کرد، هوس کردم و سیب گناهی رو خوردم! اما .... اما باز از روی کرم و مهربانی ات نجاتم دادی و نگذاشتی غرق شوم و رسوایم نکردی و ستارالعیوبی ات شرمنده ام کرد تمام عمر!

 خودت فرمودی که گناه رو نباید علنی کرد پیش بنده هات، ... خودت از گناهانم در خفا و در روشنایی روز آگاهی! بپذیر اشک ندامتم رو...

خدای من!

الهی العفو

الهی العفو

پاکم کن و میهمانت کن

پاکم کن و روزی ام ده

اللهم اغفر لی ذنوب التّی تحبس الدعا

خدای من! کمکم کن ،این ذکر برایم عشق شود

الهی العفو

من به خودت پناه می برم از گناهانم

از عذاب گناهانی که مرتکب شدم

از کرم تو دوره که مرا بپذیری ؟

خدای من!

گر چه روسیاهم

منم میهمان ماه توام

خدای من!

خودت دعوتم کردی

انت الجوادی خدای من

آیا آرزوهام رو برعکس می کنی!؟

هرگز

یا کریم

نه زبان فصیحی دارم ونه زبان بلیغی!

با همین تکه پاره های جمله های ناقصم  مرا بپذیر

مگر نه اینکه خودت دعوتم کردی؟

مولانا

به من منّت نه! دستانم رو بگیر

اگر هم منت گزاردی! به حساب خود بگذار

چقدر بزرگی خدای من

محتاج تو ام ، یا غفّار

ربّنا، به نور تو دل بسته ام در این شب تاریک

به نور خودت هدایتم کردی ، هدایتم کن!

من همان فقیرم و سرمایه ی زیستن رو خودت دادی بر من

می توانی همه را یکجا از من بگیری، فقط محبتت رو از من مگیر! دور از کرم و جود توست

شب ها بر خوان گسترده ات که می نشینم .... من همین ناسپاسم که هستم! خودت بالایم ببر

اونی که تو عزیزش گردانی ، کسی قادر به ذلیل کردنش نیست!

عزیز خودت کن

اینقدر ستارالعیوبی کردی و نعمتم دادی ، که خجالتم دادی.... شرمنده ام! اما من به کجا رسیدم!؟

یا ناظر

غیر از خیر چه دادی ام!؟

تو خوبی ، من بدم، ای داد و بیداد

مکن از خود ردم

به سویت آمدم

مرا بپذیر

...

یا نور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۰ساعت 13  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

یا رحیم

السلام علیک یا شهید کربلاء

السلام علیک یا ساقی کربلاء

السلام علیک یا زین العابدین(ع)

یا قادر

می ترسم

فقط همین یه خط رو خوندم، نفس من! ای نفسی که همیشه از عبادت فرار می کنی .... نترس!

نترس نفس من!

دلم گرفته خدا

گفته بودم وقتی می یام دق الباب می کنم که ماه مبارکت رسیده باشه... اما چه سود!؟

ماه مبارک رجب هم تموم شدم و من هیچی به هیچی نرسیدم.... دیگه اون شوق ها و اسئلک التوبه هام نیومد که نیومد

اونقد دلم گرفته که کیبوردم داره خیس اشک می شه

چه کنم که من اینجوری ام! همیشه پشیمان از دست دادن هام!

گناهام اونقد زیاد شدن که نمی گذارن خوب باشم، حتی با اطرافیانم..... نمی گذارن ماه مبارک نرسیده بیام و بگم: اللهم ربّ الشهر رمضان! مهمونی بیام و در بزنم و دق الباب کنم... ایمانم رو چه شده!؟ یقینم رو می گم.... نمی دونم کجا گیر کردم، کاش می شد خوب باشم...

دلم می خواد بگم:  الهی ...ماه زیبا داره می یاد ....همونی که ....الذّی انزلت فیه القران و فرضت علی عبادک... یعنی منم هستم جزوشون! یعنی من هم جزء این عبادت کننده هام؟ اما کجا ایستاده ام، سرم چرا پایینه!؟ اشکام چرا جاریه!؟

من که می دونم از همین شباس که مهمونای حج و کربلا رو می نویسی! اما من کجام؟ واغفرلی ..... حالا بهم نگو که چقد ببخشمت !؟ صبح می یام می بخشی.... ظهر می یام آلوده ام و باز می بخشی... عصر و غروب می یام و بازم آلوده ام و اما... تو باز هم می بخشی... از تو جز این انتظاری نیست خدای من. مرا ببخش

واغفرلی تلک الذنوب .... دونه دونه گناهام رو ببخش... می خواستی اسمت رو غفّار نگذاری خدا! پس من کجا برم ؟ واغفرلی تلک الذنوب .... یا رحمان و یا الله، به حق بهترین بنده های درگاهت، امام مظلومم حسین(ع) .... مرا ببخش و بیامرز

الغوث الغوث ، مهربان خدای من

تا اومدم سلام بدم دیدم تموم شد و رفت... آخه من خیلی کوچیکم...

رسیدیم به شعبان و من منتظر ماه رمضانم....دلم می خواد سلام کنم!

 سلام ، سلام ماه خدا، ماه نیایش و دعا

اما خجالت می کشم

آخه من هیچی نشدم خدا

هیچ جا نرسیدم خدا

من کجا و این همه زیبایی کجا....سلام، سلام ماه خدا.... اما چرا اینقد سیاهم

دلم تنگه

دلتنگ این جمله ها

اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاء و کل بهائک بهی.... سلام سلام ماه ادب... ماه دعای نیمه شب

اما نه!

هیچ کدوم از اینا دل شکسته ام رو مرهم نمی شه...

من همیشه اینجور بودم

دعاهام همیشه ناقص بودن... ناقص مثل خودم که الان نمی دونم کجای این دنیا ایستادم...

ایستادم ، مات و مبهوت

باور نمی کنم

باور نمی کنم این من باشم.... دستام رو بالا می برم.... دیگه تموم شدم... تموم شدم ... مثل این همه زیبایی سحرگاهان ماه رجب که تموم شد و من خوابیدم و خواب موندم....

دیگه تموم شد و تموم شدم

کاش می شد بودم و باورم می شدک ه می رسم یا سامع الدعا یا واسع العطا یا بدیع السماء یا کثیر الوفاء یا شریف الجزاء سبحانک یا لااله الا انت..... الغوث الغوث .... چقد دلتنگ اینهایم ... یا طبیب من یا حبیب من یا مجیب من.... یا شفیق من ...

سبحانک یا الله

خدایا !

قهر دیگه بسه!

بیا آشتی کنیم خدا

دلم تنگه

قهر بسه خدای من

خدایا! من از دنیا و از دست شیطان فرار کردم،آمدم  در خونه ات، اینم حال و روزمه.... دلتنگم و نادم،دست خالی، آمدم گدایی، تو رو به حرمت آقای خوبی ها.... دستانم رو بگیر

من کربلا می خوام.... من دیدار آقام رو می خوام، من می خوام رها باشم، از دست این روزمرگی ها....التماست می کنم... تو که می دونی من چی می خوام....تو می دونی عاقبت من چی می شه، آخرش من چه جوری تموم می شم... نخواه روسیاه بشم ... خدایا تو می دونی دلم چی می خواد، از خلوت ها و پریشانی ها و بد خلقی هام آگاهی .... دستانم رو بگیر

خودت رو از من مگیر

یادت رو از من مگیر

اسیر نفسم شده ام

ببین

فقط می خوام خوب بشم

خوب باشم

از من بی نمی یاد؟

اما از دست تو خوب ساختن بر می یاد

............

دلم میخواد دائم الذکر بشم

از اونایی که نفسشون هم ذکر خداس

از اونایی که ذکرشسون هم توسله

از اونایی که هیچ حرفی ازشون نمی شنوی مگر به ضرورت

اما من کجا و این همه خوبی کجا!

فقط دلم می خواد بگم:

السلام علیک آقای من

یعنی خداحافظ آقای من ، یا شهید

می گن تو کربلا اینجوری بود... هر کسی زمین می افتاد، فریاد می زد السلام علیک یا اباعبدالله.... یعنی خداحافظ آقای من !

السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء

السلام علیک یا امام سجاد(ع)

یا حق

....

+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ تیر۱۳۹۰ساعت 19  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

سلام خدا بر هم قدم عزیزم، عبدالفاطمه نازنینم و همسرمحترمش

سلام خدا بر نی نی، مامانی و خوشگلش. عرفان تپل مپل

قدوم مبارکش رو تبریک می گم و آرزو می کنم، ان شاء الله، همیشه سلامت و چاق و چله باشه...(اسپند براش دود کنید و هر روز صدقه بدید یه وقت چشم نخوره)

...

عبد بانو

هم قدم و هم مسلکم

خوبی؟؟؟

زندگی بر وفق مراد هست؟؟؟

......................

......................
******************************************************

یا نور

سلام عزیز

سلام هم قدمم

می دونی که باور می کنم پسش چرا داری به اعتمادم شک می کنی!؟

می دونی باورت دارم، پس چرا داری شک می کاری توی دلم؟

عزیز دل، هر جا که هستی شاد باشی و خدایی، خدای مهربون بنده هاش رو شاد می خواد، چون هر کسی غمگین باشه ناخودآگاه می ره طرف معبود، اما مهم اینه که موقع شاد بودن با خدا باشی....غیر اینه!؟

لبخند به لب با خدایت باش و با خلق خدا مهربان...

تمام حرفهایت رو شنیدم.... مو برتن راست شد... با خدا باشی

**********************************************

 

اما .... دوری چرا!؟

راس می گین شما جناب خروش

خیلی وقتا حس می کنم که دیگه من، من نیستم.... شدم عرفان.... دارم رشد می کنم، بزرگ می شم.... عاشق می شم.... عاشقی می کنم....

بماند که چه روزها و روزمرگی ها رو رد کردم و می کنم....

بماند که چرا دوری کردم از شما ....

چرا که داشت وارد مرحله ای می شد که من در توانم نبود!

مجبور شدم به دعایی پناه برم...:

خدای مهربون، بگیر از من، هر آنچه که تو را از من بگیرد....

************************************************

ناشناس عزیزم، می دونی که با مطالبی که تو سقاخونه نوشتی.... بدجوری آتیش به جونم زدی.

می دونی که لیاقت و آبرویی ندارم نزد خدا تا بشینم و برات بگیرم این گره رو ...

بگذار به عرفانم بگم.... هر چی نباشه اون تازه از پیش خدا اومده....

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۴ تیر۱۳۹۰ساعت 13  توسط كنيز فاطمه(س)   | 

مطالب قدیمی‌تر