تا کی به تمنای وصال تو یگانه

يه خيمه براي ديوونه هاي خدا

امان

امان از این نفسی که چیزی سرش نمی شود!

الهی ! الامان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مهر1393ساعت 15  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

یا نورالنور

خدای من!

انگار من بزرگ نمی شوم....

روز به روز می فهمم چقدر کوچکم... اما من کوچک ، دلم هواتو کرده

دلم هواتو کرده

درست مثل همون موقع هایی که اشک امانم نمی دهد در برابر بزرگی ات حرفی بزنم...

دلم هواتو کرده

درست مثل اون موقع هایی که می خواهمت...

درست مثل آن موقع هایی ه حاجتی دارم و تا می آیم بگویم... رویم نمی شود... تو که بهتر می دانی ، حال وهوای این روزها، حال و هوای کربلاست... جنگ ظلم است با دین، تشیع... اما باز هم تو که بهتر می دانی، مدعیان حقوق بشر که نه دین سرشان می شود نه انسانیت! چه رسد به مذهب! و آیین!

دلم هواتو کرده

درست مثل ان موقع ها دستم را بی هوا می برم و می خواهم که داد بزنم، اما یاد گلوی پاره پاره شده ی علی اصغر حسین(ع)  یادم می آید و اشک امانم نمی دهد....

دلم هواتو کرده

درست مثل آن موقع هایی که هوایی کربلایی که ندیده ام می شوم...

درست مثل آن موقع ها....

دلم هواتو کرده بدجور

خدایا!

نگاهم می کنی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 8  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

یا اول و یا آخر

یا نورالنور، این وقت و این ساعت ، این شعر عجیب با دلم همخوانی دارد....

با امید ظهور حضرت حجت(عج)

.......................................

خبر، آمیخته با بغض گلوگیر شده‌ ست

 سیل دلشوره و آشوب، سرازیر شده‌ ست

سرِ دین، طعمه‌ ی سرنیزه‌ ی تکفیر شده‌ ست

هر که در مدح علی(ع) شعر جدید آورده‌ ست
گویی از معرکه‌ ها نعش شهید آورده‌ ست

روضه‌ی مشک رسیده‌‌ ست به بی‌آبی‌ ها

خون حق می‌چکد از ابروی محرابی‌ ها

باز هم حرمله... سرجوخه‌ ی وهابی‌ ها


کوچه پس‌کوچه‌ ی آینده، به خون تر شده است
باز بوزینه‌ ی کابوس، به منبر شده‌ است

خط و ربط عرب ای کاش که کاشی گردند

تا حرم، همسفر «قافله‌ باشی» گردند

 لاشه‌ خواران سقیفه، متلاشی گردند

می‌ زند قهقهه، «القارعه» بر خامی‌ شان
خون دین می‌چکد از «دولت اسلامی»شان

بنویسید: تب ناخلفی‌ ها ممنوع!

 هدف آزاد شده، بی‌ هدفی‌ ها ممنوع!

 در دل «عرش»، ورود سلفی‌ ها ممنوع!

«عرش» یک روضه‌ ی فاش است که داغ و گیراست
«عرش»… گفتیم که نام دگرِ سامرّاست

شرق، در فتنه‌ ی اصحاب شمال افتاده‌ ست

 بر رخ غرب، از این حادثه خال افتاده‌ ست

 وا شده مشت و از این چفیه، عقال افتاده‌ ست!

گویی از هرچه که زشتی‌ ست، کفی هم کافی‌ست!
جهت خشم خدا، یک سلفی هم کافی‌ ست!

تا «بهار عربی» روی علف باز کند

 جبهه در شام و عراق از سه طرف باز کند

وای اگر دست کجی پا به «نجف» باز کند!

عاشق شیرخدا، وارث شمشیر خداست
سینه‌ ی «سنی و شیعه» سپر شیر خداست

لختِ خونِ جگر ماست به روی لبشان

کوره‌ی دوزخیان، گوشه‌ نشین تبشان

 لهجه‌ ی عبری و لحن عربی، مکتب‌شان

«نیل» را تا به «فرات»، آنچه که بود، آتش زد
شک مکن؟ ما همه را «مکر یهود» آتش زد

بی‌ جگرها جگر حمزه به دندان گیرند

انتقام اُحُد و بدر ز طفلان گیرند

 چه تقاص‌ ز لب قاری قرآن گیرند

بیشتر زان که از این قوم، بدی می‌جوشد
از زمین غیرت «حجربن عدی» می‌جوشد!

گره، انگار نه انگار به کار افتاده

 سایه‌ ی سرکش ما گردنِ دار افتاده

 چشم بی‌ غیرت اگر سمت «مزار» افتاده

صاعقه در نفسِ ابری خود کاشته‌ ایم
به سر هر مژه‌ای یک قمه برداشته‌ ایم

سنگ تکفیر به آئینه‌ی مذهب؟ هیهات!

 ذوالفقار علی و رحم به مرحب؟ هیهات!

دست خولی طرف معجر زینب؟ هیهات!

ما نمک خورده‌ی عشقیم، به زینب سوگند
پاسبانان دمشقیم، به زینب سوگند

داس تکفیر، گل از ریشه بچیند؟ هرگز!

کفر بر سینه‌ی توحید نشیند؟ هرگز!

 مرتضی همسر خود کشته ببیند؟ هرگز!

پایتان گر طرف «کرب و بلا» باز شود
آخرین جنگ جهانیِ حق آغاز شود

خوش‌خیالی است مرامی که اجاقش کور است

مفتیِ نفتیِ این حرمله‌گان، مزدور است

 قصه حنجره و تیرِ سه‌ پر مشهور است

خار در چشم سعودی شده «بیداریِ ما»
باز کابوس یهودی شده «بیداریِ ما»

رگ «بیداریِ ما» شد شریانی که زدند

 بشنوی (بر دُهُل «جنگ جهانی» که زدند)

پاسخ شیعه به هر زخم زبانی که زدند

بذر غیرت، سر خاک شهدا می‌ کاریم
پاسخ شیعه همین است که: صاحب داریم

 

از : آقای احمد بابایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 12  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

بیدارمان کن به حق ماه مبارکت

یا ارحم الراحمین

خدایا! بزرگی و کرمت را شکر آنقدر مهربان گفتی : برو امتحانت رو روفوزه شدی ..... دلم از خودم گرفت از این همه نجابت ...

اشک ریختم از تردیدی که کردم، اشک ریختم از ناشکری هایم، اشک ریختم از شک کردن هایم، اشک ریختم از اعتماد نکردنم به تو، راضی نشدم به انچه بر من مقدر کردی، سپاس نگفتم بر نعمتی که بی منت و بی درخواست بر من نهادی و من شک کردم و رد کردم... و ای کاش ...

مهربان اله من! صبر خواستم، دادی ام، داشتم راضی می شدم به خواسته ات، داشتم آماده می شدم بر پذیرفتن نعمتت...اما... گفتی که ناسپاس شدی و گرفتی از من ....

ناسپاسی کردم و از من گرفتی آنچه بر من ودیعه نهادی... امتحانم کردی به بیشتر داشتن و امتحانم کردی به بیشتر دادن بر من ... اما من چه؟ شکست خوردم بر امتحانت... سخت شکستم و خرد شدم درخود بی آنکه صدایی بلند شود و کسی متوجه شود...

مرا ببخش بر تمام نا بندگی هایم، بر تمام عصیان هایم، بر تمام رضا نشدن هایم، بر تمام مسلم نشدن هایم...

خدای عزیز! حال با چه رویی دوباره بر تو خواهم گفت : نعمتم ده بار الها! با چه رویی بر درگاهت خواهم نشست و بر خوانی که گستردی افطار خواهم کرد و باز از تو خواهم خواست نعمتم افزون کنی؟

بار الها! بر من ببخش خطاهایم را

خدایا! حال و اوضاع روحیم را بهبود ده ...

و مهربان خدای من! سخت از همه ی این ها دردی است عیان ...

درد هم مسلک هایی که درد می کشند بی صدا و با صدا... اما کک دیگر هم مسلکانم نمی گزد!

رمضانی سخت بر آنها می رود

مومنی می گفت:

" نه فانوسهای قاهره روشن است

ونه بلندگوهای مسجد دمشق اذان می گویند

بازارهای بغداد بسته شده

شهر قدس هنوز در اسارت به سر می برد

غزه بمباران می شود

امت محمد(ص) هنوز در خواب عمیق به سر می برد و برای پیروزی برزیل دعا می كنند...! "

ای وای بر ما

خدایا! ببخش بر ما و کمک کن تا بیدار شویم جملگی...

آمین

+ نوشته شده در  جمعه 20 تیر1393ساعت 2  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

مرا بخوان به سوی خودت

یا عماد من لا عماد له 

مهربان خدای من!

می خوانمت

صدایت می زنم

هر صبح و هر شام

مخاطب تمام کلماتم ... در پیدا و پنهان سکوت هایم و حرف هایم

خیس می شود از باران اشک هایم این دل

انگار که جز تو کسی نباشد و نخواند و نبیند مرا...

مهربان اله من!

مهربانی می کنی هر دم با من ناسپاس...

سجده می کنم برتو ... همانگونه که خواستی

به خیال خود بندگی می کنم... اما چه سود... وقتی تسلیم نباشم بر تو... مرا بخوان! قبل از آنکه سرکشی کند این دل

صدایت می زنم : خدای محمد! همان که فرمودی اش: اقرا باسم ربک الذی خلق...

امروز همان روز است... تو مبعوث می کنی بهترین بنده ات را بر ما زمینیان... مسئولیت می دهی بر او ، بزرگ... عظیم ... چونان که هستی اش را می گذارد برای بشارت بندگانت... به رسولی اش ...

چشم که باز می کنم این صبح... صبح سالروز مبعوثی رسولت.... منتظر یک معجزه ام...

معجزه ای چون وحی.... وحی  از بنده ی خاصت ...

از رسولت...

و حال می بینم که این خود معجزه است که می نویسم این وقت شب....

این همان معجزه ی توست که آموختی ام نوشتن را ...

می نویسم برای تو که خدای محمدی و پیروانش....

این است معجز ی امروز و امشبم ...

که من بی تو هیچم... وقتی نتوانم بنویسم ... هیچ می شوم و هیچ نمی ماند از من... وقتی میل به جاوادنگی ام فوران می کند درونم....

درست همان انسانی ام که از علق آفریدی ام... این مرا از تکبر وا می دارد... از غرورم می کاهد ...

من درست همان معجزه ام .... همان معجزه ای که از علق و آب نا خوشبو آفریدی ام...

مهربان اله من!

شکر می کنمت... می خوانمت به بهترین نام ها

صدایت می زنم به بلندترین صداها

و ناخودآگاه که تو آگاهی ... اشکی می چکد بر گونه ام... شرمم می آید از خودم... در پیشگاهت که حقیرم ...

مرا بخوان مهربان خدای من

مرا بخوان به سوی خودت ...

به راهی که رسولت نشانمان داد ...

همان که رسولت مژده داد ؛ که نهایت صراط مستقیم خود خودت هستی ...

مرا بخوان به آن سویی که هستی ...

الهی و ربّی من لی غیرک .......

التماس دعا این روزها و این شب ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 0  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

آجرک الله بقیة الله

یا خالق النور

السلام علیک یا زینب کبری

یا عقیلة العرب

این ماه پر برکت به نیمه که می رسد

یاد بانویم، زینب کبری داغی می شود بر پیشانی جاهلیت که هزار و اندی سال است  جریان دارد

حرف امروز و دیروز نیست این جاهلیت... مادام که  انسان هست ، ادامه دارد این نادانی، این تکفیری، این جاهلیت...

مهم نیست بانویم کجای زمین آرام گرفته باشد ازداغ کربلا

مهم نیست ، بقیع باشد( مانند مادر پهلو شکسته اش) یا مصر باشد، و یا در شام و در محاصره ی گروهی تکفیری...

مهم این است که هنوز یادش زنده است تا شیعه هست!

بانوی من!

56 سال آن زمان ها عمری نبوده است... اما داغ برادر ، 56 سال سن نمی شناسد... صبر که پایان بگیرد، عمر تمام است...

بانوی صبر!

سلام و درود خدا و رسولش بر شما

باشد که دستمان بگیری و شفاعتمان کنی با این همه روسیاهی ...

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 23  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

این الرجبیون

یا نور النور

      

الهی اَتَرانی ما اَتَیتُکَ اِلاّ مِنْ حَیْثُ الْامال؛ خدایا! مرا ببین! تنها به خاطر آرزوها و امیدهایم به درگاه تو آمده‌ام.

................

خدای من!

خدای آرزوها و خواستن ها!

پروردگار زمین و اسمان ، تها آرزوهایم را برای تو می آورم، چرا که تنها اجابت کننده ی آنها تویی... مرا به سخره نمی گیری با آرزوهای بزرگ و کوچکم، خوارم نمی کنی با خواستن هایم...

تمام ناگفته هایم نقطه چین می شود در نوشتن و تو می بینی و می خوانی اش نقطه چین هایی که هرگز نشد بنویسم و چقدر دلم خواست بلند بگویم و نگفتم، اما تو شنیدی و برآورده اش کردی...

خدای شب آرزوها!

مرا از دیگران بی نیاز کن.

مرا بنده کن

صبورم کن

خدای من!

تویی تنها تکیه گاهم در سختی ها و مشکلات ! پناهم باش و مرا به حل خود وامگذار.

خدایا!

دهنده ی هر نعمت تویی، اجابت کننده ی هر دعا تویی ، صاحب هر حاجت تویی، منتهای آرزوها تویی....

مرا کامل کن با نعمت های بی کرانت...

خدای من!

امشب آرزوهایم را با خود آورده ام... مرا بپذیر و استجابتم کن

یا حق


                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 0  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

7 سال گذشت

برای همسرم!


تغییر کرده ایم هر دو ...!

آنقدر که من .....

من همسر شده ام، مادر شده ام، دور شده ام از آن حس کودکانه...

و تو مرد شده ای ... چنان که بودی... و در دیدم بزرگ منش تر... عزیز تر، چنان که بودی...

هفت سال گذشت با تمام سختی هایی که داشتیم...

و شکر کردیم و توکل

و من یاد گرفتم که باتو بودن، لذت بخش ترین روزهای زندگی ام بوده است ...

حس لطیف همسر بودن...

بگذریم از تلخی هایمان که در مقابل دوستی هایمان با هم بسیار اندک بوده است...

ومن ممنونم مرد من!

ممنونم که همسرم کردی، مادرم کردی و حس خوب بودن را بهم القا کردی....

ومن امشب سرشارم از شادی، و خالی از دلتنگی

بارالها! از من نگیر این حس لطیف زن بودن و خوشبخت بودن با همسرم را و از من نگیر حس زیبای مادر شدن را...

صبورم کن در مقام همسری و مادری

الحمدالله رب العالمین


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت 23  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

یا ستار الذنوب

به کجا می رویم؟

سخت است گفتنش...

آنقدر که دلم می خواهد ننویسم...اماننوشتن دلیل بر نیستن این معضل نیست!

تلخ است و تلخی اش مرا هم تلخ می کند

گفتن از معلق ماندن دختران و پسران وطنم میان شرق و غرب...تلخ است!

اینکه دغدغه شان باشد فرم موی سرشان و لباس بدن نمایشان ، پسران وطنم .... دیر یا زود همان مصیبت آرایش زنانه را هم به ان اضافه می شود.

چقدر مضحک که در هیج جای دنیا این چنین نیست... و دردناک تر که همه را هم به دلیل محدودیت های دینی نسبت می دهند در کشور!!!

آخ که دلم چقدر می شکند از این حرفشان... کدام محدودیت؟ کدام حد؟ کدام را نگه داشتید و سخت شد؟

کدام را ؟

کدام یکی از احکام دین را حرمت نگه داشتید و سختتان شد؟ کدام را؟

این گول زدن خود نیست؟ اینکه دین را نصفه و نیمه قبول داشت؟ اینکه عقلتان بیشتر از فرستاده ی خدا می رسد؟

چقدر مطالعه کردین و واقف نشدین؟ چقدر خواندین و تجربه کردین و تلخ آمد و سخت؟

سخت است نوشتنش وقتی دلت پر است و ناراحت...

کاش آسیب شناسی شود و کار...

که باید به داد این معلق ماندگان برسد؟

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 فروردین1393ساعت 12  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

یا خدا

مهربان خدای من!

دغدغه های زیادی دارم برای نوشتن!

آنقدر که نمی تونم اولویت بندی کنم!!!

....

سوالاتم رو کجا ببرم؟

خدای من! لحظه ای و آنی مرا رها نکن...

یا حق


+ نوشته شده در  شنبه 23 فروردین1393ساعت 12  توسط بانو (مامان پسرا)  | 

مطالب قدیمی‌تر