|
يا حق سلام خداي من سلام مهربان اله من مي گن امروز روز اومدن بهترين بنده ات نزد توست... چه روزگاري خواهيم داشت ما...! چه سردرگمي ها كه خواهيم داشت خدايا! هيچ ندارم كه بگويم... انگار كه تهي شده باشم از كلمات براي غير تو گفتن اما اگر محمد(ص) نبود، چه كس مرا به سوي تو تبشير مي كرد و انذار!؟ گواهي مي دهم كه محمد(ص) بنده ي خالص توست و من بنده ي مسكين تو... گواهي مي دهم كه او آخرين فرستاده ي بر حق توست به عنوان پيامبر. گواهي مي دهم كه حسن ابن علي(ع) حجت تو در زمان خويش بر خلق روزگار بوده است... واينك فرزندش مهدي(عج)، حجت بر حق امروز... الهي! نه اشك من چاره ساز است، نه كلماتم... امروز تهي خواهم شد از غير تو... دستانم بگير تو را به حرمت روزهايي كه خواهد آمد، نگذار از فرقه ي باد شوم... دستانم بگير و بر قلبم حبّ خود و اوليائت را ثبت كن... يكشنبه ي آخر ساله... چيزي ندارم براي گفتن يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل والنهار يا محول الحول و الاحوال حوّل حالنا الي احسن الحال يا زهرا(س) التماس دعا
يا نور سلام ! خداي نور سلام ! صاحب نور سلام ! خود نور سلام ! خداي من خدايا! هر روز كه مي گذره ، مي بينم خودخواه تر مي شم نسبت به تو... اونقدر كه جز تو دلم نمي خواد، اونقدر كه دلم مي خواد هر چيزي رو كه مي بينم اول دنبال تو مي گردم ، مي خوام همه چيز رو به تو وصل كنم اما مي بينم نه تنها عقلم كه احساسم نيز هنوز مي لنگه... اينقدر خودخواه شده ام كه مي ترسم نكنه يه لحظه ازم برنجي... اما نه! مگه مي شه نور ...!؟ اصلاً تو تاريكيه كه نور نمود پيدا مي كنه حالا كه ضميرم رو تاريك كردم با زخارف، نور تو رو جستجو مي كنم تا چشمام به روشنايي وجودت روشن بشه ورها بشم از تاريكي... دنبال نورم اصلاً يه چيز ديگه! مي گن نبايد دنبال نور گشت! بايد در نور زندگي كرد.... منم مي خوام در خود تو زندگي كنم... حالا نكنه در نظر خيلي ها كفر گفته باشم!؟؟؟ چه باك از كفر اگر تو را خواهم!؟ مگرنه اين است كه عاشق نور بودن ، يعني خود نور شدن!؟ مگر نه اينكه روزي از تو بوديم؟ پس چرا اين همه مردم از نور گريزانند و چشمانشون رو از نور مي بندند و به زخارف دنيا ذهن مي آلايند و تو را گم مي كنند!؟ شايد مي ترسند!!! شايد از نور مي ترسند... نمي دانم! فقط بدان يا نور نور مي خواهم... روشنايي لبخند در نور عشق در نور دوست داشتن در نور مي خوام اعتراف كنم! مي خوام اعتراف كنم از تاريكي وحشت دارم، تاريكي بي تو بودن تاريكي تو را نداشتن تاريكي لحظه اي تو را حس نكردن اي واي ! اگر تو را نداشته باشم چه كنم!؟ ... يا نور لحظه اي بر من بتاب يا زهرا(س)
بسم ربّ الزينب (س) خدايا! درازاي سكوتم هنوز ادامه دارد، روزه ام را به نوشتن شكسته ام ، اما فقط براي تو.... ديگه سلاحي ندارم جز بكاء... مضطرم، خسته ام....تشنه ام ... ناي گفتنم نيست امشب... بشكن اين من رو ...بشكن اين من درونم رو و رهام كن از اين قالب.... خداي من! مگر اشك ، براي تسلي قلب رئوف بانويم زهراي (س) در داغ از دست رفتن حسين(ع) كافي است !؟ نه نيست! مگر نه اينكه آنها جز شهادت آرزو نداشتند! پس اين اشك براي در مصيبت خودم است، براي بي معرفتي خودم، براي نداشتن هاي خودم، براي كربلايي و عاشورايي نبودنم است . خدايا! مگر قلب زينب با اشك من صبوري مي يابد!؟ معلوم است كه نه! او براي ما مي گريد در فراق حسين(ع) ، براي ما مي گريد كه از ناداني خود بي اطلاعيم... براي ما مي گريد كه ذره اي نمي دانيم از آنچه او مي دانست و حسينش... براي ما مي گريد .... خدايا! ديگه سلاحي ندارم جزء زجه و بكاء ، مگر نه اينكه رئوفي! پس نظري كن بر دل درمانده ام كه جز اشك هيچ ندارم ... دستانم تهي است و قلبم خالي و مشتاق و عطش دانستن... بياموز مرا ، بگير دستانم را، لحظه اي نگاهت مرا خواهد سوزاند، سوزاندني كه عين متولد شدن است ! نگذار جز به نگاه تو فنا شوم كه سوختن در آتش نگاه تو عين جاودانگي است، نگذار دلم اسير دنيا و دنيا مدارن شود... تنهايي ام را....ببخش بر من ... بگذر از من... مگر مي شود امشب از قلب زينب نگفت ؟ امان از دل زينب... اله من! امشب از آن شب هاي رستاخيزي است براي من ، نگاهي....فقط نگاهي....جرعه اي ، فقط جرعه اي از آن باده ي صبوحت... ... يا زهراي بتول(س)
به نام او توبه ، توبه ، توبه العفو ، العفو ، العفو سکوت ، سکوت ، سکوت روزه ی سکوت ، روزه ی نوشتن ، روزه ی تو سکوت از گفتن با غیر تو، سکوت نوشتن از غیر تو، سکوت برای رسیدن به تو اللهم انی اسئلک المغفرة یا زهرا(س)
يا محبوب اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنی من خیر اعوانه ی و انصاره ی و اتباعه ی وشیعته و المستشهدین بین یدیه سلام خداي من سلام مهربان اله من مي بيني جز آغوش تو پناهي ندارم. به هر دري كه مي زنم آخرش بازم آغوش تو رو باز مي بينم براي فرار از آنچه دنبالش كردم و به سراب رسيد. اله من! امشب مي خوام اعتراف كنم اعتراف كنم كه به حقيقت مضطر شدم. به حقيقت در كاري كه شروع كردم چيزي نيافتم كه مرا به غايت تو نزديكتر كند جز انكه وقت هايي را از من گرفت براي فكر كردن .... خدايا! اعتراف مي كنم كه از تو نخواستم به راستي و دست نياز به بنده ات گشودم... و چيزي عايدم نشد جز افسوس و رد دستان تهي شده ام از عشق...و احساس ناخوشايند تحميل شدن را بر مستولي كرد. خداي من! اعتراف مي كنم كه براي خودخواهي خودم گام در اين راه گذاشتم نه براي رضاي تو و ديدم كه چنين امد به سرم! خداي من! تشنه ام! تشنه ام، آنقدر تشنه ام كه اشك هاي شور چشمان هميشه باراني ام هم سيرابم نمي كند. تشنه ام، آنقدر كه مي دانم اگر تو نگاهم نكني در اين عطش خواهم سوخت و فرياد و فغانم به آسمانت خواهد رسيد. اله مهربان من! اعتراف مي كنم كه به هيچ رسيدم ، و جز به كرم و لطفت اميد ديگري نيست مرا در اين راه. اله من! اعتراف مي كنم كه شب قدرت دلم را لرزاند و مرا به ورطه اي كشيد كه تا به حال حكمتي جز حقير شدن نديدم ... چه خوب مي زني بر صورتم كه : آهاي ! تو كه ادعاي كنيزي فاطمه(س) داري، چرا بر در بنده اي به گدايي آمده اي!؟ و من چيزي ندارم جز كوله باري از شرم و اينك دستاني تهي و موهايي كه نزديك است از اضطرار پريشان كنم و فغان اورم به درگاهت كه توبه ام بپذيري .... خداي من! ثابت كردي كه خدايي و مهرباني و قادر و ثابت كردي كه هيچم و هيچ و هيچ واگر نبودي امشب خود به دار مي آويختم از اين عطش و سوز دل ... اله من! اعتراف مي كنم كه من از اسلام اين زاهد مآبان بدم مي آيد و از اين مردمان بي خيال بيشتر! اعتراف مي كنم كه من اسلامي كه در آن مردم وقف مي كنن و سردر جاي وقفي شان مي نويسند: وقف جناب .... اعتراف مي كنم من از اسلام آناني كه در محراب چيزي مي گويند و در خفا چيز ديگري بدم مي آيد. اعتراف مي كنم كه اسلام مسلماناني كه از اسلام فقط خانه ي وسيع با استحباب خوب و مركب تندرو (البته الان مدل مركب مهمه!) و زن زيبا رو مي پسندن بدم مي ياد! من از اسلام اونايي كه از مستحبات فقط ذكرخدا گفتن اونم بلند بلند و تسبيح به دست داشتن ، بدم مي ياد. خداي من! اعتراف مي كنم كه من از اسلام اونايي كه نشستن تا فساد همه جا رو برداره تا آقا بياد بدم مي ياد! من از اسلام اونايي كه حوزه رو به بهشت نزديكتر مي بينن بدم مي ياد! من از اسلام اونايي كه از اسلام فقط و فقط وفقط گريه كردن براي امام حسين(ع) رو مي دونن بدم مي ياد! من از اسلام غيظ و علامت مهر بر پيشاني مردان استغفرالله به زبان بدم مي ياد! من از اسلامي كه دخترانش نيمه چادر به سر دارند و حجاب رو مخصوص ماه رمضون و محرم مي دونن بدم مي ياد! من از اين اسلام هم بدم مي ياد كه امر به معروف و نهي از منكر رو فداي نفوذ روي عواطف طرف ، مي كنن هم بدم مي ياد! من از اسلامي كه براي قران يه محدوده ي ممنوعه درست مي كنه براي دست نزدن كودك و بچه به آن بدم مي ياد! انگار كه دست زدن به آن گناه كبيره باشد! و فقط قران خواندن مخصوص بزرگترهاست! (البته اگر بزرگ باشند). من اعتراف مي كنم كه از اسلام ريا ، محض اطلاع بدم مي ياد! من از اسلام كمك ، به شرط نام بردن و نذر براي حاجات و هواهاي نفساني بدم مي ياد! من از مسلمان دروغ مصلحت گوينده بدم مي ياد! خدايا! من ازخودم هم بدم مي ياد... اعتراف مي كنم كه از اينگونه بودن بدم مياد! اعتراف مي كنم از خودم خسته شدم... من از اسلامي كه الان دارم ولي هنوز نه مسلمم ، نه تسليم ، بدم مي ياد و..... ... اين دفعه نياز به نظر كسي نيست فقط مي خوام خودت نظر كني و نظر بدي... يا علي(ع) يا زهرا(س)
يا كاشف الكرب ! اكشف كربي بحق الرقيه(س) سلام خداي من! سلام دلتنگ تر و غريب تر از الان هرگز نبوده ام... خداي من! تو عصر جمعه، بازم بهم ثابت كردي كه هيچم و حقير در برابر كرم و مهربانيت چقدر زيبا تنبيهم مي كني! آنقدر دلنشين كه حيفم مي آيد بگويم : مگر چه كرده ام!؟ اصلاً آنقدر لذت بخش است كه جاي سوال برايش باقي نمي ماند.... خدايا! دلشكسته تر از الان كي خواهم بود!؟ اله من! چقدر بنده هاي ظالمي داري! همين كه دلت را عريان مي بينند و احساست را بي ريا، راحت رويش خط مي اندازند و اعتبار وجوديت را به جنس و زبان و رنگ و اعتقادات به سخره مي گيرند ! مهربان اله من! كاش وقتي برايت مي نويسم هيچ كس نخواند غير من و تو... دلم را خانه ي اسرارم كردم ، شكستنش و ناخواسته رازهايم را دزديدند! به اشك در آوردمش كه تو داني و من كه هر چه خواستند به ظن خود تعبير كردن جز آنچه ميان من و توست ! به باد سپردم نامحرم شنيد و به دنبال باد آمد كه تحقيرم كند ! راست است، گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش ! ميان عقل و چشم و دلم پرده زدم ! متحجرم خواندند!! خواستم پاك باشم براي ابدالدهر از اين آلودگي ها كه طرد شدم از دلشان ! كه البته مرا نياز به دل انها نيست ، اگر تو با من باشي. شكوه آوردم با باراني از توبه به درگاهت، ديدمت كه ايستادي و نظاره ام مي كني! شرمم آمد از آفريده هايت گلايه كنم... به دنبال چاه مي گشتم، ديدم وقتي ته چاهم چه چاهي!؟ چاهي كه برايم ساخته اند قبل آمدنم ! خداي من! هر چه گفتم ، هر كس به تعبيري برخواست و نگذاشت بگويم چه بر دل مي رود! و يا آنقدر صريح سخن گفتم كه يا مرا به ديوانگي صفتم دادند يا به مجنوني! اما نمي دانستند مجنون تؤام ! بگذار به خيال خود بمانند... گفتم هر انچه تو به من دادي به نحو حسن بازپست مي دهم! كه مرا فراتر از دست يافتني ها خواندند و باز طرد شدم .... اله من! كاش اينجا فقط من بودم و تو ! هيچ جا نمي شود فقط من باشم و تو.... حتي پرسيدم : به خانه ات دعوتم نمي كني!؟ هنوز پاسخم ندادي ! ولي مي دانم كه آنقد مهمان داري كه من ميانشان گمم... به خانه ام خواندمت، ندا دادي كه تا خود از خود بيرون نروي !چگونه راه يابم در خانه ات!؟ حال تو بگو با اين حال زار چه كنم در اين عصر جمعه ي انتظار !؟ من به انتظار تو نشسته ام! تويي كه در خليفه ي زمانم بروز يافته اي و او شده است اشرف مخلوقات اين عالم! خداي من! يادت هست دفعه اي از تو سخن گفتم با عزيزي!؟ او هم امروز عاشقانه هايم با تو را از من گرفت ! چگونه اش را كه خودت بودي و ديدي ! اصلاً ما بنده هايت شده ايم عذر تراش بي عيب و نقص !!! آنقدر بر كرده هايمان توجيه مي آوريم كه خودمان هم باورمان مي شود آنچه به خود گفته ايم حقيقت محض است!! اله من! در اين عصر اشك ريزان عصر جمعه اي با دلي شكسته و ذهني مشوش ، به تو پناه مي برم ا شر انسان هاي وسوه گرو نفس هاي آلوده به تملق و دروغ و فريب. خودت مي داني ز چه رو دلشكسته ام، مرهمم صبر است ، اين را بارها بهم گفتي.. وآيا چاره ي ديگري دارم!؟ باز هم صبر مي كنم بر ابتلائات و تنبيه دلنشينت... باشد كه تو خوشنود باشي و ما رستگار ... يازهرا(س)
|
About![]()
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجّل فرجهم ...
Home
|